حمد الله مستوفى قزوينى
222
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
چنين گفت سيّد : « نپوشيده ساز « 1 » * مرا داشت بايست از اين جنگ باز چو پوشيدم اكنون سلاح نبرد * نرفته نشايد ز تن بازكرد » يكى بادپا داشت نيكوسمند * مرى نام اسپى روان و بلند 4695 بر او برنشست و روان شد به راه * برفتند با او هزار از سپاه به شهر ابن مكتوم « 2 » را بازداشت * از آن پس بدين جنگ سربرفراشت لواى نبى مُصْعَب ابن عُمير * همىبرد بر راهپويان دلير چو مقدار يك تير لشكر به راه * برفتند ناگه دو را « 3 » شد سپاه بدان جاى عبد اللّه ابن سَلُول * شد از رفتنِ آن بزرگان ملول 4700 از آن طَرْفِ ره ناگهان بازگشت * ز لشكر هرآنكس بر او برگُذشت همىداشتش باز از آوردگاه * بر او گِرد گشتند چندى سپاه همىگفت : « هركو به گفتِ مهان * نكوشد ز دانش به كار جهان به گفتار ناكارديده سران * كند كار ، زو جُست بايد كران ندانم كه اين خوارمايه سپاه * چه خواهند كردن در آن رزمگاه 4705 ندارم در اين شك كه بىكارزار * گريزان شوند اين سپه زار و خوار » پيمبر چو بشنيد كآن تيره راه * همىبازدارد ز رفتن سپاه فرستاد عبد اللّهِ عمرو را * كه آرد سپه را بَرِ مصطفى بيامد ، بديشان چنين گفت مرد : * « چرا سير شد دل ز كار نبرد رسول خدا را رها وقتِ كار * چه مانيد « 4 » در رزمگه خوارخوار ؟ » 4710 نپذرفت از او اين سخن هيچكس * گرفتند سيصد كس از جنگ بس « 5 » فرستاده برگشت و سيّد سپاه * روان كرد ناچار از آنجا به راه دو پشته بُد از ريگ بر روى راه * كه قومِ جهودان بدان جايگاه
--> ( 1 ) ( ب 4692 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ وس ؟ ؟ ؟ ده ساز . در سيرت رسول اللّه آمده است : « سيّد ، عليه السّلام ، فرمود : ما ينبغى لنبىّ [ إذا لبس ] لأمته أن يضعها حتّى يقاتل . گفت : پيغمبر خداى ، چون زره پوشيد ، نشايد كه بازگشايد تا جنگ با كافران نكند . » ( ص 650 ) . ( 2 ) ( ب 4696 ) . در اصل : ابن كلثوم . ( 3 ) ( ب 4698 ) . دورا - دوراى : دودل ، مردّد . ( 4 ) ( ب 4709 ) . مانيد - گذاريد . ( 5 ) ( ب 4710 ) . بسگرفتن از كارى - سرباززدن از آن ، ترك كردن آن كار .